پدرم من و مادرم را کتک میزند و تهدید به قتل میکند میشه شکایت کرد؟
سلام من یک دختر ۱۳ ساله هستم
که گذشته خیلی سختی داشتم و این سختی هنوز هم ادامه داره و تموم نمیشه
من تا جایی که یادمه و میدونم پدرم از همون ۴ سالگه من رو کتک میزده
من یه برادر دارم که از من یک سال کوچیکتره
ما هیچوقت بچگی نکردیم
فقط کتک میخوردیم یا تهدید به کتک و قتل میشدیم
پدر بزرگم احتمالا مشکل روحی داشته و مشکل اعصاب داشته چون از همون بچگی پدرم اون رو تا حد مرگ میزده
و پدرم دقیقا اخلاقش مثل اون شده و ما باید بخاطر این موضوع که به خودمون حتی ربطی نداشته باید قربانی بشیم.
سر چیزهای مسخره یهو حمله میکنه و تا حد مرگ مارو میزنه، مثلا همین چند روز پیش برادرم ۳۰ ثانیه نشده بود داشت مسواک میزد یهو دادی زد، و فحاشی کرد و گفت بیا بتمرگ بسه صدای مسواک روانیم میکنه، همون لحظه نذاشت یه دو ثانیه بگذره از حرفش کنترل کنارش رو برداشت و داد میزد میخواست به برادرم حمله کنه مادرم مشکل قلبی داره اما با این حال تا حد مرگ مادرم رو میزنه. مادرم اومد جلوش رو بگیره مادرم رو محکم هل داد و مثل همیشه به طرز فوق وحشیانه برادرم رو زد، من کلی از خاطرات تلخم میتونم بگم اما خب متاسفانه انقد زیادن که نمیتونم،
همین امروز، من آرزوی مرگمو برای اولین بار کردم، لطفا تا آخر بخونید.
من داشتم به پدرم میگفت میشه امروز بریم خونه مامانبزرگ، اون لحظه داشت یه بازی میکرد که من دوباره گفتم
بابا میشه امروز بریم خونه مامانبزرگ؟ فکر کنم اون لحظه تو بازیش باخت چون دفعه اولش نیست که بخاطر باختش حرصشو رو ما خالی میکنه، یهو داد زد که کل بدنم لرزید بعد بهم اومد حمله کنه مامانم با هزار بدبختی جلوش رو گرفت فقط التماس ن
میکرد منم گریه میکردم التماس میکردم، یهو ول کن شد رفت عقب، من فکر کردم دیگه نمیزنه، داشت سرم داد میزد که وسط حرفاس یهو آوند بهم حمله کنه، پاهامو گرفته بود به گفته خودش انگار میخواست بشکونه پام رو، اگه مامانم جلوش رو نمیگرفت میشکوند، شلوارم رو تا پاچه پاره کرده بود، تو اون حین مامانم فقط التماسش میکرد، من یهو فرار کردم دویدم حیاط داشت میومد پایین مامانم فقط قسمش میداد التماس میکرو چی از جون بچه میخوای ولش کن ، مارو برد بالا یه ساعت بعد داشت من و داداشم رو فقط تهدید به قتل میکرد، میگفت اون دفعه های قبل اگه به کشتنتون عمل نکردم این دفعه واقعا به جان خودم میکشمتون، بعد ما سه تا یعنی خودم و مادرم و برادرم رو تو یه اتاق انداخته بود در رو قفل کرده بود گفت اگه صدای ازتون در بیاد میام اول سر مادرتون رو جلوتون عین یک گوسفند میبرم بعد سر شماهارو، الانم واقعا نمیدونم چیکار کنم، یه بارم که وقتی هفت سالم بود چون با مامانم دعواش شده بود با مشت زر گوشه چشمم، اون لحظه خودم رو تو آینه نگار کردم، هنوز اون صحنه که داشتم خودم رو تو آینه نگاه میکردم رو یادمه. خسته شدم هروز با مادرم دعوا های شدیدی میکنه و اون رو میزنه و مارو هم تهدید به قتل میکنه